سه‌شنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸۳
 
 
چهل سال بعد و سرنوشت ...
 براستی چرا ؟ آيا روز اول فکر می کرد که اين سرانجام کار باشه ؟
هی بهش گفتم : داش حامد نکش !! داش حامد اين ماره ، اين خطرناکه !!
اما گوش نکرد
شما لطفا گوش کنيد ، من نمی دونم کی و کجا و توسط چه کسی قليون وارد سرگرمی های جوانان ايرانی شد ، اما خوب می دونم که بدون منظور نبود ، يکبار ديگه ما با دست خودمون تيشه به ريشه خودمون زديم تا ۱۰۰ سال بعد تو کتابهای تاريخمون بنويسيم که : استعمار انگليس بود که ترياک را در ايران رواج داد !! ای بابا .. ما تا کی سه نقطه ايم ؟
قليان = طلاق !!


شنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸۳
 
سال دوم دوران دانشجویی آغاز شد . من و عبدالله و شمعون و حسام ، با هم همخونه شدیم . شمعون و حسام رو در یکسال گذشته شناخته بودیم و خب فکر می کنم به همراه کومله و آقای برج ساز بهترین بچه های گروه ما بودند . از گروه گفتم باید اینم بگم که در کل گروه ما گروه جالبی نبود و هرگز روابط داخلیشون مث بقیه گروهها نشد ،
بهمین دلیل بهترین دوستان دانشگاهی ما 4 نفر رو سال بالایی ها تشکیل می دادند .
بهرحال سال 78 سالی بود که من کم کم به عبدالله بیشتر از گذشته نزدیک شدم . میدونید ما در موضوعات اصلی هیچ شباهت خاصی بهم نداشتیم ولی در حواشی بسیار بهم نزدیک بودیم . این شد که من هرگز بجز در سالهای آخر نتونستم با همخونه ای هام اونجوری که دلم می خواست در مورد موضوعات دلخواهم بحث کنم . اما تا دلتون بخواد در دیگر زمینه ها یاهم ست بودیم .
حالا وقتشه که کمی راجع به این فرقها بحث کنم
ببینید هر سه تاشون نماز می خوندند و روزه می گیرفتند ( افعال ماضی بعید هستند !! چون مدتهاست که اصلاح شدند ) . یکیشون اگر به خودش بود می خواست روزی 18 ساعت در مورد اینکه فلان خانومه فلانجا فلانکار رو کرد صحبت بکنه - در یک کلمه خاله زنک بازی در بیاره - اونیکی بشدت جو داش مشتی گری داشت و عشق مرام و معرفت و از این جور حرفا که بیشتر حرف هستند تا واقعیت بود و آخری هم یک آدم فروش حرفه ای
اعتراف می کنم که این آخری هیچوقت گنگ ما نشد . همیشه ساز خودشو زد و خوب کمتر در ماجراهای ما شرکت داشت . بهرحال هرچه که گذشت اشتراکات بیشتری هم کشف شد . هر سه ما بشدت بچه مثبت بودیم ، بزرگترین خلافمون خوردن لبو با پوست بود !! در سال 78 هرگز هیچکدوممون هیچ گونه دودی رو استعمال ! نکردیم . همه تا حد قابل قبولی به ادبیات و اخلاقیات پای بند بودیم . از دم پرسپولیسی بودیم و در کل جو سالمی داشتیم.
خلاصه پایان سال 78-79 من می تونستم ادعا کنم که تعدادی دوست دارم . همخونه ای هام و اضافه کنید آقای برج ساز و کومله . البته جایگاه عبدالله و حسام جایگاه دیگری بود . با عبدالله بعد از یکسال کلنجار روحی و عاطفی سرانجام به تعادل رسیده بودیم و در واقع بیشترین زمانی که دانشگاه بودم رو باهم بودیم . اما حسام هم بی نظیرترین آدمی بود که در دانشگاه دیده بودم . ساده و صمیمی و با یک دنیا اشتراکات اخلاقی . آره حسام بی نظیر بود ولی حیف که ...
خاطراتی که در این یکسال اتفاق افتاد مطمئنا هرگز در زندگی من تکرار نخواهد شد . سالی که گذشت به معنی واقعی خوش گذشت و بهترین سال دوران دانشجویی بود .
 
دفعه بعد کل ماجرا رو تا امروز می گم . یه کمی طولانی میشه اگر بخوام حتی خلاصه اش کنم . بعدشم می خوام بزنم تو کار ویزیتور جمع کردن . اینجا باید یکم حالو هواش عوض بشه . مرسی که می خونید و نظر نمی دید !!!


جمعه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸۳
 
ماجرای ۶ سال زندگی دانشجويی چيزی نيست که بشه توی ۳۰-۴۰ سطر خلاصه ش کرد اما من سعی می کنم خيلی خيلی چکيده بگم ، گفتم که دلم می خواد يه جا ثبت بشه ... ( اسامی مستعار است )
تا اونجا گفتم که با هوشنگ و عبداله خونه گرفتم . بچه های بدی نبودند . بی انصافيه که بگم خوش نمی گذشت اما خب ما ۳ تا فقط در حواشی روحياتمون اشتراکاتی داشتيم . اما در موارد اصلی نه تنها شباهتی نداشتيم بلکه يه جورايی متضاد هم بوديم . با همه اين احوال من بايد از خودم تشکر بکنم !! که با اين دو موجود قشنگ همخونه شدم . در واقع شايد بهترين گزينه در زمان خودشان بودند . يه چيزی هم بگم ، اينکه من با اونا فرقهايی داشتم دليل بر اين نيست که من خوب بودم يا اونها بد بودند ، نه ، اما اينکه کليات اخلاقمون شبيه هم نبود يک واقعيت غير قابل انکاره . همين تفاوت ها بعلاوه فشاری که بخاطر اولين تجربه جدی دوری از خانواده بهم وارد می شد ، منو رو متقاعد کرد که قاسم رو به جمع ۳ نفره مون اضافه کنم . البته اين تصميم توسط هر سه مون گرفته شد اما بيش از همه من رو خوشحال کرد .
اينو احتمالا برای بار اول می گم . حضور قاسم در خونه ما تلاشی بود برای رسيدن به اونچيزی که من در وجود ۲ همخونه ديگرم پيدا نکرده بودم ، داشتن يک همفکر در خونه توقع زياديه ؟ ( گرفتيد چی شد ؟ ) البته طی ۵ سال بعد هم جز در مقطعی کوتاه هرگز همخونه ای ، که درک متقابل از هم داشته باشيم نصيب من نشد و از اين جهت هميشه آرزو به دل موندم ! اما با اين وجود خوش می گذشت ، اصلا مشکل همين جا بود . هميشه در خوشی ها شرکت داشتيم و من با تا اونجايی که می تونستم همدرد روزهای تلخشون بودم اما کمتر پيش اومد که اونا بپرسن ، هزا جان توی دلت چه خبره ؟ فقط شايد حسام ( هم خونه ای آينده ) تا حدی در اين زمينه موفق بود که اونم به دلايلی که بعدا می گم و درواقع ميشه راجع بهش کتاب نوشت ،‌ مدتهاست که اينکارو نمی کنه . گله ای هم ندارم چون اولا همه به اندازه خودشون مشکل دارند و دوما من حرفهای خصوصيم رو پيش همه بازگو نمی کنم ، بگذريم ... 
بايد اعتراف کنم ، قاسم نه تنها کمک خاصی نکرد بلکه هر ازگاهی مشکلات رو بيشتر کرد . دنيای قاسم و من حتی در حواشی هم نقاط مشترک زيادی نداشت .
سال اول زندگی دانشجويی رو به پايان است . من هنوز دوست مشخصی ندارم . با همه هستم و با هيچ کس نيستم . روزهای آخر سال اول . اگر بخوام به يک اشتباه در اين سال اعتراف کنم بايد به رفتار کودکانه ام در قبال اشتباهات کلامی يکی از دوستانم اشاره کنم . سختگيری من در قبال اشتباهات مکرر او هر چند جنبه تنبيهی داشت اما اغلب موارد انقدر از مسير خارج می شد که تاثير منفی هم داشت . بچه بودم و هستم . منتها امروز کمی پخته تر از گذشته عمل می کنم . از همون سال تصميم گرفتم که اين عادت مسخره رو که فقط باعث خنده ديگران و رنجش دوستم ميشد رو ترک کنم و کردم .  نمی دونم اگر از من می پرسيدند که اين يکسال رو چه کردی ؟ چه جوابی می دادم ، شايد می گفتم تجربه کسب کردم . تجربه زندگی نيمه مستقل . شايدم می گفتم ياد گرفتم که دوستانم رو با وسواس بيشتری انتخاب کنم ! نميدونم بهرحال با همه تلخی هاش و البته باتوجه به روزهای قشنگ و بيادماندنيش ، مطمئنم که سال ۷۷-۷۸ يه جايگاه ويژه توی خاطراتم خواهد داشت . از اينجا به بعد داستان قاسم تمام می شود و البته هوشنگ هم ...
انسانها مجبور نيستند بدون داشتن اشتراک خاصی در اعتقادات و اخلاقياتشان ، با يکديگر رابطه ای برقرار کنند . بازهم تاکيد می کنم اين تفاوتهای بعضا بنيادی هيچکدام از طرفين را سپيد يا سياه نمی کند . ما فقط مثل هم فکر نمی کرديم اما روزهای خوبی باهم داشتيم ،
سال اول گذشت ، تلخه که بگم ديگه خاطره شديد و کم کم مشمول فراموشی می شيد . اين دست من نيست ، قانون بازيه .
ببخشيد اگر جملات فعل و فاعل نداره . من فقط تابپ کردم و نخوندمش ، بقيه شو بعدا می گم ...


چهارشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸۳
 
 
اگر سروناز منو متهم نکنه که باز رفتم بالای منبر ، می خوام ۲ کلمه حرف حساب بزنم ( گور خودمو کندم ! ) اما من بايد بگم ، به خدا که اگر خورشيد را در دست راست من و ماه را در اونيکی دست من بگذاريد ، عمرا کوتاه بيام .
آره عزيز برادر !
می خوام از ۱/۱ بگم ، از اوله اول . شايد اين داستان ۳-۴ جلسه طول بکشه اما يه جورايی شنيدنيه . شنيدنی هم که نباشه دلم می خواد يه جا ثبت بشه . داستان زندگی من در دوران دانشجويي . داستانی که اينروزها روزهای پايانيشه و اگر سهل انگاری + زر پرستی !! خودم نبود مطمئنا مدتی قبل تموم شده بود . خب من تقريبا از سال سوم بطور نيمه وقت شروع به کار کردم و البته اونروزها تجربه کار کردن برام مهمتر از در آمد کارم بود ولی در يکسال و نيم گذشته مطامع دنيوی ! و زرق و برق اين عالم فانی !! من رو چنان غرق در ماديات کرد که وقتی چشمم رو باز کردم ديدم ، جا تره و بچه نيست ! ( ربطی نداشت ؟ ) بهرحال با اينکه در ۳ ترم گذشته ۷-۸ واحد بيشتر پاس نکردم اما درنهايت يه ترم بيشتر به ما اضافه خدمت نخورد . بگذريم اينکه آخرشه ، قرار بود از اولش بگم . از اوون روزی که دانشگاه قبول شدم و با دوتا از بچه های دانشگاه خونه اجاره کردم . چون نمی دونم که اجازه دارم اسم بچه ها رو بيارم يا نه از اسامی مستعار استفاده می کنم . هوشنگ و عبداله خوبه ؟ خودمم که هزا هستم  ميدونيد برای زندگی مشترک !! بايد يکسری تشابهات بين اعضا باشه و من بعد از مدتی متوجه شدم يکی از اشتراکات من با هوشی و عبيلا اينه که به ديگران که می رسيم  سلام می کنيم و موقع خداحافظی احتمالا می گيم خداحافظ !! ( با نمک ) تا همينجا رو داشته باشيد تا بعدا بگم که چه روزهايی با هوشنگ و عبداله داشتم و در نهايت قاسم ! کی و کجا به ما اضافه شد ...


شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸۳
 
داش حامد کجايی ؟ داش حامد بدو بيا که معروف شديم
البته من محبوبيت رو به معروفيت ترجيح می دم !!
بهرحال من امشب با يک حال ديگری با شما حرف می زنم ، من امشب به خودم بسيار هيجان زده شدم ! و ...
کليک کنيد و ببينيد که داش حامدتون چی می کشه .


سه‌شنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸۳
 
سلام استاد ، استاد من می خواستم توی کارم بيشتر به نمادگرايی توجه کنم ، ميخوام سايت رو پر کنم از نماد ها و آرايه های معماری ايرانی ، نه اينکه مجسمه بگذارم توی سايت . اما می تونم با يه حياط مرکزی۷-۸ مورد از آرايه ها معماری ايرانی رو نشون بدم ، رواق ، گودال باغچه ، شبستان ، حتی بادگير و ... ، فرضا چه اشکالی داره من توی سايتم يک قسمت رو استخر و سونا بگذارم اما برای پلانش از حمام گنجعلی خان ايده بگيرم . استاد من می خوام گنبد مسجدالنبی رو که از سايت ديده ميشه با دوتا گلدسته آبستره شده قاب کنم ، آخه از سايت ما فقط گنبد مسجد ديده ميشه و گلدسته ای ديده نمی شه ، می دونيد که چشم ما عادت داره گنبد رو بين دوتا مناره ببينه . من درواقع با اين کارم می خوام هويت فضا رو تکميل کنم ، استاد نظرتون چيه ؟
استاد : خودت باش !! 
 
نتيجه فرعی : چه می کنه نقد استادانه و نگاه معمارانه !! بعد من می گم اين ايتاليايی ها بی سواتن ! می گی نه ؟!
نتيجه اصلی : دانشگاهمون روز به روز بيشتر شبيه بهزيستی ميشه - البته از لحاظ بدنی ! -


چهارشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸۳
 
 
تو آنی که از یک مگس ! رنجه ای
که اکنون سالار و سر پنجه ای
تو کز يک مگس رنجه ای
نشاید که نامت نهند آدمی !!
...
به مگس بودن یا نبودنش گیر ندید ، تا آزمایش D.N.A روش انجام نشه ، نمیشه دقیقا گفت مگسه یا قورباغه اس ! به کل ماجرا نگاه کنید . ناتوانی محض در روزهای آغاز و توانمند شدن تدریجی در روزهای بعد ، سیر تکامل انسان بی نظیر است . به قول داش حامد - با اوون وبلاگ زشتش - واقعا چرا ؟


سه‌شنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۳
 
ديشب تلوزيون داشت برنامه ای پخش می کرد ، راجع به آرزوهای مردم و اينکه دولت چه نقشی در برآورده شدنشان دارد . از مردم آرزوهاشون رو می پرسيد .
" خونه ای داشته باشم تا از اجاره نشينی راحت شوم "
" می خوام ماشين داشته باشم "
" امسال دانشگاه قبول بشم ! "
" دلم ميخواد دوچرخه داشته باشم ! "
و ...
آروزهای مردم چقدر کوچک شده . خيلی از اين آرزوها حق طبيعی هر انسانيست که زندگی را نرمال طی می کند و بعضی ديگر از اين آرزوها نشونه مغز کوچکيست که رشد کافی نداشته ! به بعضی آرزوها بايد خنديد و برخی آرزوها را بايد تلخ گريست و اما بعضی از آرزوها تا آخر عمر فقط يک آرزو باقی می مانند و حسرت می شوند . آرزوهای هرکسی بخشی از زندگی اوست که بايد متناسب با رشد و تکامل ذهنی فرد ، رشد و تکامل يابند ، دردناک است که آرزوی کودکی ۶ ساله اين باشد که پدرش خانه داشته باشد و برای مردی ۴۰ ساله که از ۲۰ سالگی کار کرده ، داشتن مسکن درواقع آرزو نيست ، يک حسرت است نسبت به حق طبيعيش . اينجا هيچ چيز نرمال نيست ، حتی آرزوها
و تو دوست من آرزوهايت را در خونه و ماشين ديگران جستجو می کنی ، درمورد درست يا غلط بودنش هم حرف خاصی ندارم !
 
نکته انحرافی : دوستانم رو لينک کردم ، مهم نيست که اونا می دونن من کجا دارم می نويسم يا نه ، مهم اينه که من ميدونم اونا کجا دارن می نويسن . باور کنيد پيدا کردن دوست بی منت اونهم توی اين شهر وبلاگی آسون نيست که آسون هم فراموش بشه .


یکشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸۳
 
 
داشتم از قزوين برمی گشتم ديدم آسمون بدجوری رفاقت کرده به آقای راننده گفتم توتوبوس! رو نگه داره من برم يه عکسی بگيرم
فعلا لطفا باور کنيد که عکس بالا متعلق به مناظر کنار اتوبانه و اوون آقاهه هم منم تا بقيه اش رو بگم .
آدم توی توتوبوس چه چيزا که نمی بينه
 
دختری ديدم که چشمک می زد
پسری ديدم که از چشمانش غريزه بيرون می آمد
خيلی چيزها ديدم که نمی تونم بگم
ياد من باشد ديگر صندلی آخر ننشينم
ياد من باشد هرچه ديدم زود فراموش کنم
من نمی دانم چرا می گويند
دانشگاه جای فرهنگ و ادب است
آنچه من ديدم بلانسبت ، ته بی ادبيست !
من شاگرد راننده ای ديدم که از آينه رفتارشان را تماشا ميکرد
ياد من باشد فردا با پژو برگردم
و جلو دربست بشينم
ياد من باشد برای پشتی ها کلاس بگذارم
بعد عيد کرايه ها دوبرابر شده است
بد نگوييم به سواری اگر پول کم داريم !
و خلاصه من خيلی خوشتیپم !
 
نتيجه اخلاقی : مردم بدجوری بی حيا شدن خواهر


شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸۳
 
افشاگری ( ۲ )
 
بهش می گم داش حامد چی شده ياد بم افتادی ؟
ميگه " حتما بايد چيزی شده باشه که ياد بم بيوفتم ؟ فکرش هم منو ديونه می کنه . هر شب کابوسش رو می بينم . راستی ميای برای هميشه بريم  بم ؟ من خيلی دلم می خواد خادم مسجد جامع بم باشم ! "
بعدش ميزنه زير گريه و با ناله می خونه
دلا غافل ز سبحانی چه حاصل
اسير مکر شيطانی چه حاصل
...
بعدشم شروع می کنه خودشو دق و دق زدن  
بهش می گم : چرا خودتو اذيت می کنی ؟ تقصير تو که نيست ، حادثه اس . منم متاسفم که رخ داده . ميتونست سهم ما باشه اما بهرحال من و تو مقصر نيستيم
 
ميگه : هزا ! تو معتاد شدی !! حرفات عجيبه ، بوی انسان نميدی ، و دوباره ميزنه زير گريه و شروع می کنه به سر و سينه کوبيدن و می خونه " بم بم بم آه و واويلا ... "
درودی به احساسات رقيقش می فرستم . قلب کوچکش رو که مث قلب گنگيشته ! می بوسم و ترکش می کنم . توی راه به اين فکر می کنم که کاش منم مثل داش حامد قلبی به وسعت دريا داشتم .
 
حالا از وقتی اينو ديدم ( عکس رو بزرگ کنيد ) ، متوجه شدم که زيادم اتفاقی ياد بم نيوفتاده ! تمام انسانيتش رو مديون اين ايميله ، بابا داش حامد حداقل جمله ش رو عوض می کردی ! ديگه واسه من افه انسانيت نذاری ها ! والا به همه می گم اومدی از ما پتو گرفتی که ببری بدی به زلزله زده ها ، بردی تو بازار فروختی !!
اين وحيد اسدی هم که ۲۴ ساعت آنلاينه


پنجشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۸۳
 
 
هفته پيش با داش حامد ( با اون وبلاگ زشتش ) رفته بوديم سينما -اشتباه نکنيد پیرهن آبيه من نيستم ، اوون داش حامده ، من سمت راستيه هستم ! -
کما فيلم بدی نبود
تا دلت بخواد واسه خنده سوژه داره
از پيرهن چروک حسن ( امين حيايی ) که نمونه ش توی عکس بالا تن داش حامده بگير تا جوراب سوراخش که منو ياد آقای ايکس می اندازه !
خلاصه انقدر خنديديم که يادمون رفت حاج آقاهه که می گفت " مرد کجا پيدا ميشه ؟ الان دوره نامرداس " اوايل فيلم گفته بود " الان ديگه کشور رو دوش مردا و قولاشون ميچرخه "
بابا نکته بين ، بابا سياسی !
 
نکته انحرافی : من ميخواستم اين وبلاگ رو روی سرور بلاگ اسکای بسازم اما عضو جديد نميگرفت ، علتشم سرويس دهی بهتر به کاربران اعلام کرده بود . واسه من کلاس ميذاری ؟ عوضش يه وبلاگ قشنگ رو از دست دادی ! ولی از کلاسی که گذاشته بود خوشم اومد . خلاصه نشد بريم جردن . اين پرشين بلاگ هم که شده عبدل آباد !


چهارشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸۳
 
خواب است يا بيداری ، هرکدام که باشد زيباست
گويی که سرنوشت هميشه ناسازگار می گويد که خواب است 
آنهم يک خواب کوتاه 
اما هرچه که باشد زيباست
...
وحشت بيدار شدن اگر دلگيرم می کند
اگر از روزهای تلخ آينده واهمه دارم
اگر ...
گريزی نيست ، سرنوشت اينست
اما ، با همه تلخی هايش بازهم زيباست
مث يک خواب کوتاه
مث ...
 
بازهم می پرسی چرا خواب کوتاه ؟
از امروز اينجا می نويسم ...