سه‌شنبه ٢٢ دی ۱۳۸۳
 
تهران پایتخت بدبختی همه عالم میشه
وقتی که بارون می زنه
وای اگه بارون بزنه
نمی دونيد ديروز و ديشب ، هنگام بارش نسبتا شدید برف و باران در تهران
چه صحنه های عجیب و غریبی دیدم .
موزیک متن

خوشا بحالت ای روستایی ... چه شاد و خرم ، چه با صفایی
در شهر ما ( اینا ) نیست جز دود ماشین ... دلم گرفته از آن و از این

وقتی داشتم از عرض خیابان ولیعصر رد می شد مواجه شدم
با امواج خروشانی که بشدت از سمت مرفهین بی درد ( شمال ) به سمت طبقه مستضعف جامعه ( جنوب ) در جریان بود . یه مورچه ۱۴- ۱۵ ساله هم وقتی دید نمی تونه از این سیلاب رد بشه خیلی خونسرد به من نگاه کرد و گفت : " تسونامی ( سونامی ) که می گن همینه ؟ "
البته بعضی ها از همین جوی های خروشان هم ماهی می گیرند .
وسط این همه اتفاق حورواجور یه آقایی کنار خیابون ایستاده بود و چتر می فروخت
چتر های ۱۵۰۰ تومنی رو ۲۵۰۰ تومن می فروخت و مردم هم ناچار می خریدند .
بابـــــــــــا زرنگ . بابا از آب کره بگیر ( مردم زرنگ شدن خواهر )
اينا رو که ديديم به خودم گفتم ، بقول خواجه شيراز فردوسی
خوشا فرديس و وصف بی مثالش ( پيش خودمون بمونه اينجا از اونجا بدتره )


شنبه ٥ دی ۱۳۸۳
 
من اگر معلم ميشدم
بجای
علم بهتر از يا ثروت ؟
عشق بهتر است يا ثروت ؟ رو موضوع انشاء می کردم . اينروزا اين موضوع داغتره .
 
با سلام به روح پرفتوح شهدا
البته واضح و مبرهن است که زندگی بدون عشق خيلی بد است .
پدرم می گويد : عشق خيلی خوب است .
من دوست دارم وقتی بزرگ شدم عاشق بشوم .
دزد می تواند پول ما را بدزدد اما عشق را نمی شود دزديد ...
...
و همه اش شعـــــــــــــــــــــار
حالم بد ميشه وقتی می بينم که همه اينايی که امروز بخاطر يک لقمه نون حاضرن هرکاری بکنن - حتی عاشق بشن - هنوزم مثل روزای مدرسه شعار ميدن که ...
نکته : هرچقدر خودم را بی تفاوت نشان دهم نمی توانم پنهان کنم که اينروزها بشدت شرمنده ی رفتار بی شرمانه دوستی هستم که ديگر دوستی با او را بايد فراموش کنم . پسر !! تو چه کردی با خودت ؟ چه کردی با من ؟


چهارشنبه ٢ دی ۱۳۸۳
 
و اما ... زمستان
با احترام برای حضرت اخوان ثالث ، امسال با نيما آغازش می کنيم
 
درشب سرد زمستانی
کوره خورشيد هم چون کوره گرم چراغ من نمی سوزد
و به مانند چراغ من
نه می افروزد چراغی
نه فروبسته به يخ ماهی که از بالا می افروزد .
من چراغم را در آمد رفتن همسايه ام افروختم در يک شب تاريک
و شب سرد زمستان بود
باد می پيچيد با کاج
در ميان کومه ها خاموش
گم شد او از من جدا زين جاده ی باريک
و هنوزم قصه بريادست
و ين سخن آويزه ی لب :
که می افروزد ؟ که می سوزد ؟
چه کسی اين قصه زا دردل می اندوزد
در شب سرد زمستانی
کوره خورشيد هم چون کوره گرم چراغ من نمی سوزد .
 
باهمه اين حرفا من هنوزم زمستان رو بيشتر از هر فصل ديگری دوست دارم .
و اينکه
کنسرتهای جناب عصار هم آغاز شد ، دوستان مياين ديگه ؟ منتظريم ها ( من و عليرضا !! )