چهارشنبه ۱٤ دی ۱۳٩٠
 

برای آخرین بار ...

گاهی وقتها زندگی درست در لحظه ای که انتظار نداری غافلگیرت می کند . مثل همین روزها که بناگاه پهپاد سعادت را با کمترین خسارت ممکن بر سرمان فرو آورده است . خدا را چه دیدی شاید ما هم مثل آقایانه بردارا پهپاده را انبوه سازی کردیم فرستادیم بازار تا بقیه هم کامروا شوند . بخیل که نیستیم ...

خلاصه روزهای خوبیست با او که دقیقا همانیست که در خواب می دیدمش

با او که وقتی قرت می زند دقیقا همانیست که در خواب هم نمی دیدمش !

با او که مشکلات ریز و درشت ما را به طرفه العینی ! حل می کند .

با او که ...

خلاصه اگر از حال ما خواسته باشید ، ما هیچوقت انقدر خوب و پروانه ای نبوده ایم و همه ی اینها هم از لطف بودنه توئه ...

با ذکر این مقدمه باید بگویم که این آخرین پست وبلاگیست که سالها مرا می نوشت . تو فکر کن یک فیلم بود که اتفاقا خیلی هم هندی تمام شد . آمیتا باچانش ما بودیم که گاهی شما را خنداندیم گاهی هم برعکس . آخر فیلم هم آیشواریا رای را گول زدیم و عروسی راه انداختیم . هپی اند از این بهتر می خواستید ؟ خداییش آنقدر خوب تمامش کردیم که دهان مسعود فراستی را هم بستیم ، اما باور کنید علاوه بر خاطرات شمال که محاله یادم بره ! خاطرات شما نیز محاله از یادم برود .

بگذریم ... ما خودمان به " باورکن " اعتقاد نداریم اما شما باور کنید که بستن وبلاگ پایان کبوتر نیست و از این قبیل خزعبلاتی که شاعر می گوید. بین بستن اینجا و تاهل ما نیز رابطه خاصی وجود ندارد چرا که عشق موفلفلی ما آدرس اینجا را دارد و قبلا یکبار ته آرشیومان را با دمارمان یکجا درآورده است . پایان این وبلاگ در حقیقت آغاز فصل دیگریست در زندگی ما . در واقع پلیست از این جهان به جهانی دیگر . دریچه ای به جهان پایدار . عبور از عالم نمادین و پا گذاشتن به جهان معنا . ما هنوز هم امتحان دینی بدهیم 20 می شویم . پایه مان قوی است ...

یکبار دیگر هم  باید بگذریم ... امیدوارم بدیهایمان را به خوبی های لایزالمان ببخشید ، برای همگی آرزوی روزهای خوب ، توام با آرامش و سلامتی دارم ، اینک با دلی روشن و ضمیری مطمئن از حضور خواهران و برادران مرخص می شوم .

شادیهاتون مستدام
عشقهاتون پایدار

مهندس /  دیماه 90 ( درحال تحویل کار کاشان و شروع فصل جدید زندگی )